تبليغاتX
مهدی جان

























مهدی جان

کاش عزیز جانم بودی واقعا مهدی جان

نقی یعنی پاک.

پاکی همیشه دشمن داشته است...

نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1391ساعت 8:26 توسط سلام| |

از سلمان فارسی پرسیدند "ریش" تو با ارزش تر است یا "دم سگ"

بر آشفته نشد

عصبانیت بر او چیره نشد

داد نکشید

رگ گردنش بیرون نزد

سیلی نزد ...

فقط آرام پاسخ داد

"هرکدام که از پل صراط بگذرد"


نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 15:22 توسط سلام| |

 

من با پدر و مادر ترین فرزند دنیا هستم

وقتی از روی چادر دستهای چروک خورده ات را می بوسم

وقتی مرا که با "علی اکبر" ت در اوج بی تناسبی ام "فرزندم" خطاب می کنی

من یکی از دلگیر ترین نا مردهای دنیا هستم وقتی چنان بغض می کنی که انگار

تازه داغدار شده ای حال آنکه سالهاست ...

غیر از خدا فقط تسبیح شاه مقصودی که "علی اکبرت" برایت از مشهد سوغات آورده بود

حساب دقیق اشک ها و لحظه ای چشم انتظاری ات را دارد

فقط پلاک استیل "علی اکبرت" که به گردن انداختی خبر دارد وقتی زنگ  خانه را می زنند

قلبت بی درنگ می زند و گوشش بدهکار حرف های دکتر نیست

تنها عکس علی شاهد است که هر عصر پنج شنبه قبرهایی که مادر ندارند را

مثل فرزند خودت می شویی هم با گلاب کاشان و هم با گلاب چشمان

آن انتهای دل زخم خورده ات اما نگرانی بعد از تو چه کسی صورت قبر "علی اکبرت" را می شوید

حق هم داری مادر ...

این اولین بار نیست که بی معرفتی ما نگران کرده دل مادر با صفایی را

سالهاست ...

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 11:9 توسط سلام| |

اهل نفس که بشوی فقط کافیست نفس بزنی

دیگر حتی نیاز نیست که حرف هم بزنی...

نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 8:45 توسط سلام| |

بر هیچ کس پوشیده نیست که نسل امروز و متعاقب آن نسل های آینده "باهوش" تر، "پرسش گر"تر و با "زکاوت" تر از نسل پیشین خویش ظاهر شده و خواهند شد و این استعداد درونی وقتی با تکنولوژی بیرونی در هم می آمیزد انبوهی از نیازها را برای نسل های جدید در حوزه های مختلف به وجود می آورد که پاسخ گویی به آن ها با روش های سنتی و بدون حصول آموزش های لازم تقریبا غیر ممکن به نظر می رسد.


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:12 توسط سلام| |

بالاي ديوار بود داشت ميرفت ناموس مردم را مورد تعرض قرار دهد

از خانه ي همسايه صداي قرآن بلند بود

ميان همه ي آيات 

گويي آيه اي را برداشتند و از راه گوش به انتهاي دل رساندند

"آيا وقت آن نرسده كه رو به خدا كنيم...."

درنگ كرد و حضرت دوست نگاهي كرد

گوهر آن دل زنگار گرفته دانه شد، جوانه زد، درخت شد و

صاحب دل را "صاحب دل" كرد

------------------------------------------------------------------------

پ ن: احساس مي كنم در زندگي هركسي

لااقل يكبار جمله اي را مي برند به انتهاي وجود

نگرانم كه از من گذشته باشد اين فرصت

نگران ترم از اينكه گوهري نباشد براي جوانه زدن ميان اينهمه زنگار

همه ي دل خوشي ام تويي

"اي همه ي دل خوشي ام..."


نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 19:44 توسط سلام| |

براي شما جناب "..."

خوبي اين فضا اين است كه علي الدوام آدمي را مجبور به مراعات مي كند

كه نكند به كسي كه بي صدا و گمنام آمده خدايي نكرده مطلبي بگويي كه نبايد 

اگر خوب نتوانستيم صحبت هم را متوجه شويم

 شايد ريشه اش دراين بود كه بنده شما را نمي شناختم 

في الحال تمناي دعاي خير دارم از شما و طلب عفو


نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 19:34 توسط سلام| |

 

من و این داغِ در تكرار مانده
من و این آتش بیدارمانده
مپرس از من چرا دلتنگ هستم
دلم بین در و دیوار مانده

نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 14:48 توسط سلام| |

باید از خدا پروا کنیم تا "پر" واکنیم ...

نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 12:50 توسط سلام| |

«این دوستانی که دم از جبهه و جنگ می‌زنند 

از تیرها و ترکش‌های نخورده چرا لنگ می‌زنند؟

 همسفره‌های خلوت آن روزها ببین

این روزها چه ساده به هم انگ می‌زنند

 هر فصل از وحشت رسوا شدن هنوز

 ما را به رنگ جماعت‌شان رنگ می‌زنند

بازی عوض شده همان هم‌قطارها

از داخل قطار به هم سنگ می‌زنند

یوسف! به بدنامی خود اعتراف کن

 از هر طرف به پیرهنت چنگ می‌زنند

بیهوده دل نبند به این تخت روی آب

روزی تمام اسکله‌ها زنگ می‌زنند»


نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 10:23 توسط سلام| |